به نام خدا 

حاصلی از هنر عشق تو جز حرمان نیست
اه از این درد که جز مرگ منش درمان نیست
این همه رنج کشیدیم و نمیدانستیم
که بلاهای وصال تو کم از هجران نیست
انچنان سوخته این خاک بلاکش که دگر
انتظار مددی از کرم باران نیست
به وفای تو طمع بستمو عمر از کف رفت
ان خطا را به حقیقت کم از این تاوان نیست
این چه تیغ است که در هر رگ من زخمی از اوست
گر بگویم که تو در خون منی بهتان نیست
رنج دیرینه ی انسان به مداوا نرسید
علت ان است که بیمار و طبیب انسان نیست
صبر بر داغ دل سوخته باید چو شمع
لایق صحبت بزم تو شدن اسان نیست
تب و تاب غم عشقت دل دریا طلبد
هر تنک حوصله را طاقت این طوفان نیست
سایه صد عمر در این قصه به سر رفت و هنوز
ماجرای منو معشوق مرا پایان نیست
هوشنگ ابتهاج